ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

استادم را از دست دادم ...

یکی از دوستهای مشترکمان ما را به هم معرفی کرد، گفتم که مادرم شیمی درمانی می شود و هزینه ثبت نام در کلاس عکاسی را ندارم. قبول کرد که استادی من را به عهده بگیرد. راه و چاه نشان داد. یکی از آشناهای من سرباز در آتش نشانی است قرار شد پروژه ای را شروع کنیم که نصفش مستند باشد و نصف دیگرش را من و میثم با هم به صورتی آرت کار کنیم..
دیشب خانه اش دچار حریق شد و جان سپرد، حالا خودش شده سوژه عکاسی...
حالا از صبح دارم گریه میکنم.
حالا همش پر از حسرتم که چرا بیشتر از این چیز یاد نگرفته ام ازش، باید کارهای نصفه و نیمه مانده اش را که خودم خبر دارم به پایان ببرم، تنها در این صورت دچار آرامش می شوم.
علی الحساب سه تا پروژه هست ، عکاسی از جسد ، پروژه آتش نشانی و عشق.
میثم یعقوبی عزیز خیلی خیلی زود رفتی
خیلی ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر